تبليغاتX
خط خطي هاي نئون
خط خطي هاي نئون
منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو مطالب
پست الکترونيک
موضوعات مطالب
موزيك
داستانك
عكس
آرشيو مطالب
Special
ثانيه (وبلاگ بهترين دوستم)
نئونيوم (من در وردپرس)
دوستان
تبريز و من
كافه جويبار
يادداشت هاي گاه و بيگاه
خاطرات ویژه ...
پيچك تنها نيست !
كميك هاي گارفيلد
طنز متفاوت
وقت كشي
نسخه هفدهم
دوستانه
سرپيكو
A man called Old Fashion
ليست وبلاگ هاي بروز شده
وبلاگ مريمي ، موزيك مريمي
گيلاسي
من و ام اس
معلم نامه
سخن روز
آمار وبلاگ

لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :

< اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن>


نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط نئون | لينك ثابت |


اين مطلب رو دوست خوبم مخ لس ! برام فرستاده بود

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم


نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 توسط نئون | لينك ثابت |


نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 توسط نئون | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» شیطان
»
» توصیف
» مزد نیکی
» تك فن
» بازسازی دنیا!
» شما كداميك را سوار مي‌كنيد ؟!
» نياز
» من پولدارم
» Love Me
» I Black
» دوزخ و مرد مهربان
» پشتکار
» سن زمین
» تراش زندگي
» تخته سنگ
» شير يا غزال؟
» حکایتی از یک قهرمان جهانی تنیس …

neonc

نئون

neonc

http://neonc.blogfa.com

خط خطي هاي نئون

خط خطي هاي نئون

خط خطي هاي نئون

خط خطي هاي نئون

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog